تبليغاتX
دست نوشته های من

دست نوشته های من

داستان کوتاه- متن ادبی و...



از محضر دوستان خداحافظی می کنم.


شاید فرصت پیش بیاید و کامنتها را دیدم.


نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 13:30 توسط اردیبهشتی| |



دستت را نگاه می کنم

و صورتت

چین هایش،  بودن من را فریاد می زند


و موهای سپیدت

سرمای روزگار را


چه زود پیر شدی...


مادر بودن چه سخت است

و تو چه زیبا آن را معنی کردی

گذشت

صبر

مهربانی


خدا کند این باقی مانده را قدر بدانم.




نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 14:24 توسط اردیبهشتی| |




گفتم :« می روی نمایشگاه کتاب؟!»

گفت:« با اتوبوس های چهار راه تختی ،جلوی اداره ارشاد ، صبح فردا!»

آهی کشیدم  و گفتم:« خوش به حالت! با این شرایط پیش آمده نمی توانم بیایم!»

خندید و جواب داد:« منم پول ندارم کتاب بخرم! خیلی غصه نخور!»

با تعجب پرسیدم:« پس برای چی می روی؟!»

سر تکان داد و گفت:« نفس کشیدن توی فضای کتاب هم کیف خودش را دارد! می روم کتاب ببینم با جیب خالی! »

دستی روی شانه اش زدم و گفتم:« پس باز هم خوش به حالت!»




به بهانه نمایشگاه کتاب



خیلی خوشحال شدم کتاب یکی از دوستانم که حق استادی گردنم دارد در نمایشگاه امثال رو نمایی شد.

"دختر شینا"

برایش خیلی زحمت کشید. خاطرات ناب همسر شهید ستار ابراهیمی است. همسر شهید در این دنیا نماند کار پایانی را ببیند.شاید این دردناک تر است!

دوستم گفت که اشک توی چشمهای آقای سرهنگی- مسوول ادبیات پایداری حوزه هنری- جمع شد وقتی از کتاب پرسیدم.

حالا این کتاب امسال توی نمایشگاه کتاب ، غرفه انتشارات سوره مهر آماده است برای دستان تو.

می دانم از خواندنش پشیمان نمی شوی.



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 14:7 توسط اردیبهشتی| |


اردی بهشت


یاس


در سوخته


مادر...







فاطمیه برایم همیشه غریب بود!

می نشستم توی راه پله های مسجد آیت الله نجفی

صدای سینه زنی مسجد را می لرزاند.

می دانستم روح شهید منطقی و بقیه شهدای مسجد ، آمده اند برای عزاداری!

شاید برای همین نفسها بود که قبل از شروع سخنرانی حاج آقا شریفانی،مسجد پر می شد و به تنبلها راه پله می رسید و بوی چایی که برای رفع خستگی عزادارها دم شده بود، می پیچید به مشام ها.

با خودت می گفتی:« چای بی بی است! شفاست!»


روضه که می خواند آقای آزادجو که از بچه های جنگ بود، دلت می سوخت!

انگار همین دیروز بود مادر...

انگار دست بسته علی را دیدی

و انتهای همه ی روضه ها دنبال عباس می گشتی و غیرتش!

وقتی می آمدی بیرون حس استجابت دعا می آمد سراغت.

استجابتی که نه از جنس طهارت تو  بلکه از لطف یاس کبود بود که دستها را پر می کرد.



حالا این فاطمیه، فراموشمان نکن خانم جان! 

امسال راه پله مسجد هم راهمان نداند!



نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 0:26 توسط اردیبهشتی| |

به بهانه ی رفتن آقا سید



بچه بودم


رفتنت را با گریه دور و بری ها فهمیدم.


و تقدس جنگ و جبهه و دفاع را از دریچه دوربین تو


هنوز صدایت در سرم می پیچد:


...و از آدم عهدی ازلی ستاندند تا حسین را از سر خود بیشتر دوست داشته باشند...


چقدر سخت می نوشتی سید


چقدر دیر می فهممت


نمی دانم کی بزرگ خواهم شد


به اندازه ی فهم کلامت

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 14:46 توسط اردیبهشتی| |


آخرين مطالب
» پست ثابت
» برای تو
» نمایشگاه کتاب
» یاس کبود
» سید اهل قلم
» شش سین
» سهم
» هدیه
» حکایت فردا
» از دور
Design By : Pichak

عضویت در گروه جهادی فداییان عدالت و شرکت در اردوی 1391